|
..............
|
تجسم می کنم تو را
کم آورده ام تو را
من که کم نگذاشته ام برای تو
بیا به جای فلسفه گیسوان مرا بباف
تارهای آدمی زشت چهره که خوابهای پریشانش از ارتفاع می ترسند
بیا با من قدم بزن ،توهم همراه مردم به من نیشخند بزن
با من ، به من همانگونه بنگر که دیگران می نگرند.
بیا، نترس
برایت همدمی آورده ام که تا انتها مرا می رنجاند
از هیجانهای منطقی
و استدلالی شیبیه روزهای نیامده
و پیر خواهی شد
مطمئن
گنجایش نیستی از تمام هستیمان بیشتر است
اینگونه نبودن تو به بودن من می افزاید
و حجم غمناک تنم لبریز
لبهای توست
با تکانهای نا پایدار
انگشتهایم را در هوا می چرخانم
دنیا دچار تغییر می شود
سهمی از این جهان توی اتاق توست
سهمی از اتاق تو توی جهان من
نفس بکش
هوا انگشتهایم را می چرخاند
می تواند انگیزه های زیادی باشد برای نگاه کردن به تو
بی هیچ انگیزه ای نگاهت می کنم
نگاههای صرف همیشه اینگونه اند
اینگونه تصویر می شوی در پوچهای جهان
سعی می کنم به دوست داشتن تو فکر نکنم
فکرها محدودند
واین آجرهایی است توی پنجره
چشمهای من در خاموشی مطلق
چگونه دستهای تو در چشمهای من روشن است؟