|
..............
|
بگذار از حسادت بمیرند بر گهای سبز متظاهر
فصل محبوب من و کلاغ ها از راه می رسند
زرد خکستری
یادمه وقتی بچه بووودم عاشق کتاب دخترک کبریت فروش بودم
نمی دونم چرا
شاید به خاطر اینکه به واقعیت خیلی نزدیک بود
بعد از تموم شدنش تموم وجودم و غم فرا می گرفت
شاید نوعی عذاب وجدان بود
حسی که هنوزم که هنوزه همراهمه
حسی که الان توی واقعیت هر روز دارم تجربش می کنم .
تا کی باید بار این گناه و با خودم به دوش بکشم ؟
تا کی باید با دیدن یه بچه که داره با خورد کردن غرورش تو خیابووون دست فروشی می کنه خورد بشم ولی به روی خودم نیارم ؟
هیچ وقت نشده برم بیرون و با دیدنه یه بچه که می یاد دم ماشین التماس می کنه زندگی کوفتم نشه ؟
نمی دووووونم
کسایی که دم از عدالت و رحمت الهی می زنن یعنی این چیزا رو نمی بینن ؟
همیشه از خودم می پرسم :
مگه اونا چه گناهی مرتکب شدن جز این که تو یه خانواده فقیر به دنیا اومدن ؟
بچه هایی که حاصل یه لحظه غفلت و بی خبری بوودن .
یاد جمله چارلی چاپلین افتادم :
من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زد ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
سکه ای که امروزه ما هم به خاطر مسائل اجتماعی دریغ می کنیم
نمی دونم
این مسئله رو گردن جامعه بندازم ؟
یا خونواده؟
یا خودم ؟
یا خدا ؟
چون دیگه اینجا نمی تونم بگم هر کسی مسئول کارای خودشه
می تونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می تونم بگم یه بچه داره تاوان اشتباهشو پس می ده ؟
از اون طرف یه کسی تو یه خانواده ثروتمند و مرفه به دنیا می یا د که اصلا از دنیای بیرونش خبر نداره و اون موقع تمام امکانا ت مال اونه
و
همین امرووز بود ه تو خیابون دیدم یه بچه یه گونی دو برابر خودش روی دوششه و داره آشغال جمع می کنه
شما اسمه اینو چی می ذارین
عدالت الهی؟؟؟؟؟ و هنوزم از این دخترک ها یا پسر ک های کبریت فروش فراوونه

دوستان این وب مختص بچه های خیابونیه.
دوست داشتین یه سر بزنید.