|
..............
|
چندی است هوای کوچ در سر دارم
چندی است دلی تنگ دارم
خیلی بده دلت از چیزی تنگ باشه ولی ندونی چرا؟
خیلی سخته به همه چیز بخندی در حالی که اگه به عمقشون پی ببری باید زار بزنی
باید به حال خودت گریه کنی
تو ضدو نقیض ها غرق شدم
دارم توی این مرداب دست و پا میزنم و می دونم هر روز هرچه بیشتر گیر می افتم
نمی دونم این مرداب رو چه جوری توصیف کنم
یه مرداب پر از حشره
پر از بوی گند ، بوی گند آدما
اینجا پر از عقائدی که گندش عالم رو بر داشته
شاید یه زمانی این عقائد مثل آب جاری بود ولی الان راکد مونده
شده یه گند آب
شده مرداب
مردابی که من دارم توش غرق میشم
می خوام رها بشم
اما نمی تونم
من حکم آدمی رو دارم که نا خواسته اینجا پرت شدم
حالا هر چقدر سعی در رهایی می کنم بازم نمی تونم
یادمه یه روز یه دوستی بهم گفت
من از خدا متنفرم
اون موقع از حرفش ترسیدم تو دلم گفتم خدایا کمکش کن
ولی الان با تمام وجودم می فهمم که چی می گفت .
که چرا می گفت : I am killer's God
همه مون یک بازیچه بیش نیستیم .
از اینکه از بچگی منو ،
ما رو فریب دادن متنفرم
[ما شما رو اعظم مخلوقات قرار دادیم]
هممون به نوعی به این مسئله ( بازیچه بودن ) اعتقاد داریم
ولی به یه نحو دیگه
مثلا می گیم
خوب ناراحت نباش،قسمت نبود .
تقدیره دیگه .
هر کسی یه سر نوشتی داره .
می گن : هر بچه ای که به دنیا می یاد سرنوشتش رو روی پیشونیش نوشته شده وهزارتا حرفای شبیه این و بعد با وقاحت تمام به من می گن تو یه جبرگرایی .
در حالی که نمی فهمن که واقعیت جز این نیست
ما یک بازیچه ایم
ما یک بازیچه ایم
و بازیگردان ماخداست .
میدونی چه حسی دارم ؟ احساس می کنم ما انسانها و موجودات مثل عروسکهای خیمه شب بازی هستیم و این جهان صحنه نمایش ، و اون عروسک گردان از این نمایش لذت می بره
خیلی ها این موضوع رو فهمیدن
ولی به خیال خودشون تونستن اززیر دست این عروسک گردان فرار کنن ولی نمی دونستن که هر کاری کنن و هر چی بگن بازم یه عروسکن عروسکی که تا زمانی که نمرده نمی تونه از بازی رها بشه و از صحنه این نمایش کنار بره
اینجاست که خیلی از فیلسوف ها بزرگان دست به خود کشی زدن ( نا گفته نمونه که این کارهم جزئی از نمایشنامه بوده )
اینجاست که همگی به دروغ رو می یاریم
و این خیال پردازی ها هم ساختگیه
اینجاست که دین سر می رسه
اینجاست که یه دروغ بزرگ به نام دین شکل می گیره
اینجاست که همه بهش هجوم می یارن .
چون دروغ شیرینه
چون واقعیت تلخه
«چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند .»
چون عروسک ساز ما رو طوری آفریده که درک این جهان واسمون امکان پذیر نیست به همین خاطر اومدو یه قصه بچگانه و شیرین واسمون تعریف کرد .
یه روز خدا آدمو ساخت
خدا دستور داد به فرشته هاش که به بازیچه جدید تعظیم کنید، یالا .......
این وسط شیطان حسودی کرد که چرا خدا این قدر آدمو تحویل می گیره گفت : من سجده نمی کنم
خدا هم چون از آدمای حسود و مغرور خوشش نمی یو مد گفت
برو بیروون
تا تو باشی که دیگه رو حرف من حرف نزنی ( اینجا خدا خودشو ضایع کرد چون به نوعی نشون داد که خیلی بی منطقه و خیلی زوود عصبانی می شه و عجولانه تصمیم می گیره )خدا حتی صبر نکرد تا شیطان حرفشو تموم کنه ، حتی سعی نکرد که اگه شیطان داره اشتباه می کنه ازاقل به راه راست هدایتش کنه
و شیطان هم چون به خاطر انسان از بهشت بیرون شده بود با آدما سر لج افتاد
آدمو گول زد تا از میوه ممنوعه بخوره انسان هم به خاطراین خطای خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگ از بهشت رانده شد و الی آخر
و ما هم این قصه رو پذیرفتیم
از زمان خلقت تا الان داریم این دروغ رو نشخوار می کنیم
هر کسی آدمه خوبی باشه می ره بهشت
هر کسی بد باشه می ره جهنم
در آخر زمان کسی می یاد که عدل و دادو بر پا می کنه که این خودش جای بحث زیادی داره
فعلا از بحث دور نمی شم
با این وعده و وعید ها زندگی کردیم
خیلی ها اومدن گفتن خدا مرده
یکی اومد گفت اصلا خدایی وجود نداره و ........
ولی هیچ کدوم از این حر فا وا قعیت را تغییر نداد
انسا نها ذاتا به افسانه ها علاقه داشتن
حتی فلسفشون رو با افسانه و دروغ آمیختند
حتی کسانی که واقعیت روبیان کردند کشتند چرا که واقعیت چیز بدیه
همیشه باید کتمان بمونه
الان همه این حرفا رو زدم
ولی اعتراف می کنم منم تو ی این مرداب غرقم
منم جزئی از این نمایش نامه هستم ونا گریزاز اجرای اونم
به تمام حرفام اعتقا د دارم ولی ایمان نه...............
چون تخیلات زیباست
اینکه یه روز یه کسی میاد که همه چیزو تغییر میده ،
فکر یه بهشته زیبا ،
فکر قدرتمند بودن، فکر با اراده بودن و........
کسایی که به واقعیت رسیدن هم نتونستن کاری کنن و تا آخر هم مجبور به اجرای نمایشنامه شدن و فرقشون با مردم عادی فقط این بوود که تا آخر عمر عذاب کشیدن
خیلی از ما نمی دونیم که توی مرداب و توی لجن گیر افتادیم. وقتی آدم چیزی ندونه، وقتی ندونه بی اختیاره، وقتی ندونه که یه بازیچه بیش نیست دیگه عذاب نمی کشه چه بسا از زندگی لذت ببره
اینجاست که حسرت می خورم که چرا می دونم که بازیچم ، که چرا می دونم توی مرداب متعفن گیر کردم ؟!!!!!!!
اگر گلی به خود می زدم
از این تقلب از این تاج کاغذین که
بر فراز سرم بو گرفته فریبنده تر نبود .....
اگر اهلی ام کنی
زندگی ام مثل روز روشن می شود
زیرا با صدای پاهایی انس می گیرم
که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت
صدای پاهای دیگر مرا به سوی لانه فراری خواهد داد
اما صدای پای تو همچون موسیقی
مرا از لانه بیرون می کشد
به علاوه ،خوب نگاه کن
آن گندم زارها را در پایین تپه می بینی ؟
من نان نمی خورم
و به نظرم گندم چیز بی فایده ایست
گندم زارها مرا به یاد هیچ چیزی نمی اندازد
و این باعث تاسف است
اما تو موهای طلایی داری
چه قدر خوب می شود که مرا اهلی کرده باشی
زیرا آن وقت گندم به رنگ طلاست
مرا به یاد موهای تو می اندازد
آن وقت من دیگر صدای وزیدم باد را در گندم زارها دوست خواهم داشت
سخنان روباه به شازده کوچولو

............................................................................................
بادبادک دلم در اوج حقیرش بود
که نخش پاره شد
و بر بام بلند خانه تو افتاد
آن را برداشتی ،
به رشته بی انتهای عشق بستی
و به آسمان فرستادی
از تو دور می شوم
اما همچنان در دست تو می مانم

سربازی که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه برگردد در تماس تلفنی خود از سانفرانسیسکو به والدینش گفت :
پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم ، ولی خواهشی از شما دارم . دوستی دارم که مایلم او را به خانه بیاورم .
والدین او گفتند : ما در کمال میل مشتاقیم او را ملاقات منیم .
پسر ادامه داد : ولی لازم است موضوعی را در مورد او بدانید . او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر بر خورد مین یک دست خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد . بنا بر این می خواهم اجازه دهید که او با ما زندگی کند .
والدین او گفتند : پسر عزیزم شنیدن این موضوع برای ما بسیار تاسف بار است . شاید بتوانیم به او کمک کنیم که جایی برای زندگی بیابد .
پسر گفت اما من می خواهم او با ما زندگی کند .
والدین گفتند : تو متوجه نیستی . فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد شد . ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم . و نمی توانیم اجازه دهیم مشکل فردی دیگر زندگی ما را دچار اختلال کند . بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی . دوستت راهی برای زندگی خواهد یافت .
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و والدین او دیگر چیزی نشنیدند .
چند روز بعد پلیس سانفرانسیسکو به خانواده پسر اطلاع دادند که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و مشکوک به خودکشی می باشد . پدر و مادر سراسیمه به سمت سانفرانسیسکو مراجعه کردند و برای شناسایی جسد به پزشکی قانونی رفتند . آنها فرزند را شناختند و به موضوعی پی بردند که تصورش را هم نمی کردند .............
فرزند آنها یک دست و پا نداشت .
............................................................................................
بعدازخوندن این داستان دلم گرفت .
از گم شدن انسانیت و کمرنگ شدن اون دلم گرفت .
جمله اون خانواده که می گفتند ما هیچ مسئولیتی نسبت به دیگران نداریم منو به فکر برد .خیلی از ماها این جوری هستیم
تو دلم گفتم پس کسایی که رفتند و مردند چی ؟؟؟؟؟؟
اونا چی فکر می کردند و ما چی!!!!!!!!!
واقعا اگه قرار بود همه این جوری فکر کنن چی می شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
روزی پسر کوچکی تصمیم گرفت به ملاقات خدا برود و چون می دانست راه درازی در پیش دارد مقداری کلوچه و نوشیدنی در چمدان گذاشت و سفرش را آغاز کرد .
هنوز راه درازی نرفته بود که در پارک چشمش به پیرزنی افتاد که روی صندلی نشسته بود و خیره به پرندگان نگاه می کرد .
پسرک کنار پیرزن نشست و چمدانش را باز کرد . می خواست چیزی بنوشد که متوجه گرسنگی پیرزن شد و کلوچه ای به او داد . پیرزن با حسی سرشاراز قدر شناسی آن را گرفت و لبخندی نثار پسرک کرد .لبخندش آنقدر زیبا بود که پسرک خواست برای دیدن دوباره آن قداری نوشیدنی نیز به او بدهد . لبخندهای پیرزن پسرک غرق در لذت کرد .آن دو تمتم بعد از ظهر را به خوردن و نوشیدن گذراندند بی آنکه کلمه ای بین آنها رد و بدل شود .
با تاریک شدن هوا پسرک تازه متوجه شد که چقدر خسته است و برای برگشتن به خانه از جا بر خاست . اما هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که با سرعت به سوی پیرزن رفت و او را در آغوش کشید و بار دیگر نظاره گر عمیق ترین لبخند پیرزن شد .
مادر پسرک که با ورود او اوج لذت را در چهره اش دید علت شادی را جویا شد .
پسرک نیز پاسخ داد : من امروز با خدا ناهار خوردم . و قبل از اینکه مادر چیزی بگوید گفت : او زیباترین لبخند د نیا را داشت .
پیرزن نیز شرساز از امید و شادی به منزل بازگشت و در پاسخ به پسرش که از حالات او شگفت زده بود گفت : امروز با خدا در پارک کلوچه خوردم . او بسیار جوان تر از آن است که انتظار داشتم .

لیلی گفت بس است ، بس است و از قصه بیرون امد
مجنون دور خودش می چرخید
مجنون لیلی را نمیدید رفتنش را هم
لیلی گفت:کاش مجنون ای همه خود خواه نبود . کاش لیلی را می دید
خدا گفت لیلی بمان ، قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند
لیلی گفت این قصه نیست،پایان ندارد،حکایت است،حکایت چرخیدن
خدا گفت : مثل حکایت زمین ، مثل حکایت ماه ، لیلی بچرخ
لیلی گفت کاش مجنون چرخیدنم را می دید . مثل زمین که
چرخیدن ماه را می بیند
خدا گفت: چرخیدنت را من تماشا می کنم . لیلی بچرخ
لیلی چرخید و چرخید و چرخید و چرخید
دور دور لیلی است
لیلی بر می گردد و قصه اش دایره است
هزار نقطه دوار دیگر . نخه نقطه و نه لیلی
لیلی ! بگرد . گردیدنت را من تماشا می کنم
لیلی بگرد! تنها حکایت دایره با قیست

تمام غم ها و دلواپسیهایتان را به قلب من بسپارید ،
خالی شوید از هر چه بدی است .
با کسی قرار داد بسته ام تا
همه آنها را به جهنم ببرد
آری با شیطان هم می شود معامله کرد .
نامت چه بود ؟
آدم
فرزند؟
من را نه مادری و نه پدر ، بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد ؟
بهشت پاک
اینک محل سکونت ؟
زمین خاک
آن چیست بر گرده نهادی ؟
امانت است
قدت ؟
روزی آنقدر بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک
اعضای خانواده ؟
حوای خوب پاک ، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک
روز تولدت ؟
در روز جمعه ای , به گمانم که روز عشق
رنگت ؟
اینک فقط سیاه ، ز شرم گناه
چشمت ؟
رنگی به رنگ بارش باران ، که ببارد ز آسمان
جنسیت ؟
مرا نیمی ز خاک و نیم دگر ز خدا
شغلت ؟
در کار کشت امیدم ، به روی خاک
شاکی تو ؟
خدا
نام وکیل ؟
آن هم خدا
جرمت ؟
یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین ؟
همین
حکمت ؟
تبعید در زمین
همدست در گناه ؟
حوای آشنا
ترسیده ای ؟
کمی
ز چه ؟
که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده ؟
اری
که ؟
گاهی فقط خدا
داری گلایه ای ؟
دیگر گلایه نه ، ولی ....
ولی چه ؟
حکمه چنین آن هم به یک گناه ؟
دلتنگ گشته ای ؟
زیاد
برای که ؟
تنها فقط خدا
آورده ای سند ؟
بلی
چه ؟
دو قطره اشک
داری تو ضامنی ؟
بلی
چه کس ؟
تنها کسم خدا
در آخرین دفاع ؟
می خوانمش ، چنان که اجابت کند دعا
یکروز من هم خاطره می شوم
نگاهم کرد
پنداشتم دوستم دارد
نگاهم کرد
در نگاهش صد شور عشق خواندم
نگاهم کرد دل به او بستم ........
اما بعدها فهمیدم که او تنها نگاهم کرد .
از زندگی آموختم که به هر نگاهی دل نبندم
که همه نگاهها پیام آور عشق نیستند
همه نگاهها معنی دوشت داشتن نمی دهند
همه نگاهها بی ریا نیستند .

نمی دانم چرا این گونه است ؟
وقتی نگاه عاشق کسی به سوی توست
می بینی اما ، دلت بسته به مهر دیگری است
بی اعتنا می گذری و عاشقانه به کسی می نگری ...
که دلش پیش تو نیست .

من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا و ديگري تو من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري خوشبختي تو من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري براي با تو موندن تا هميشه